نيايش کردم و شعر راندم بر زبان

خط ها نوشتم بر پيکر سنگ و هر چه دفتر داشتم

خاک بو ييدم و قصه نوشتم از غصه های مانده بر دلم

و پرسشی در ذهنم ، راستی به کجا خواهيم رفت؟ اگر تو نبخشی مرا و من تو را

من که بار ها و بار ها گفته ام قصه ی من غصه ی چرا نيامدن بهار است و جای پای زمستان

و آنان که رفتند و ديگر نديديمشان.

.............................................

راستی اين قلم خشک را بر پوسته ی کدامين آهوی نمی دانم چند ساله بفشارم تا خوانده شود؟

کاش می نوشتی خطی

اگر فقط خطی می نوشتی نمی مردم از غم و باز تو را نمی ديدم در خواب نداشته ام

آخر می دانی چند وقتيست نه می خوابم و نه چيزی بر خاطرم می ماند

تنها عرق سرد می نشيند بر تنم

عرقی سزد که بوی مرگ می دهد و خاک

.............................................

اين روزها قهوه مينوشم تلخ تلخ تا تلخی درون را التيام بخشد

ولی مگر می شود قهوه ای نوشيد و سيگاری گيراند

 وقتی از غم نيامدنت چشم بر در دارم و گوش به زنگ ندای پنجره

خطی بنويس حرفی بزن

آخر چقدر صبر

چند بهار انتظار...

۸۵/۲/۲۰ بامداد 

/ 0 نظر / 2 بازدید