بالای همين جاده چشمه ای هست، زلال مثل اشک چشمهامان وقت رفتن تو و جاده هنوز دلتنگ آمدنت و مشتاق سنگينی قدمهايت، خانه هم که در فراق تو در سکوت غرق است و من هم که به هوای دوباره ديدنت هر روز ايوان را با آب زلال همان چشمه بالای جاده غسل ميدهم و گلاب تازه گرفته بر پله ها می پاشم و چشم می دوزم به جاده.

/ 0 نظر / 4 بازدید