شب نفس گير بود و سنگين

آنسوی پنجره هنوز سياه بودو سرد

و تا صبح چند ساعتی به درازای چند قرن

از لابه لای در و پنجره های حالا ديگر کهنه ٬

سوز می آمد و صورتم ميسوخت

سيگاری می گيراندم و باز يکی ديگر

يکی هم که انگار صدايش در گلويش يخ زده باشد می خواند

مثل هميشه تکراری مثل هميشه از خودش و آنها که رفتند و ديگر نديدشان

 خاک هم ناله می کرد قصه اش غصه چرا نيامدن بهار بود و جای پای زمستان

من هم که دلتنگ ٬ خاک هم دلتنگ

و آن آوازخوان هم که خودش ناله بود و مشتی حسرت نميدانم از که و از چه اش

هر شب همين خاک است و همين درد ديگر بی درمان مانده بر دلم

از کجا آمد و کی آمد اين تکرار خودم هم نميدانم

اسمم ٬نشانيم٬ رنگ لباس هميشه بر تنت

ديگر يادم نيست

تو يادت هست؟

۱۳۸۴/۱/۲

 

/ 0 نظر / 2 بازدید